Read This Trial

سپتامبر 4, 2009

In a trial, a small-town prosecuting attorney called his first witness, an elderly grandmother to the stand.

He approached her and asked; “Mrs… Jones, do you know me?”

She responded, “Why, yes, I do know you, Mr. Williams. I’ve known you since you were a young boy, and frankly, you’re a big disappointment to me.

You lie, cheat on your wife, manipulate people and talk about them behind their backs. You think you’re a big shot when you haven’t the brains to realize you never will amount to anything more than a two-bit paper pusher.

Yes, I know you.”

The lawyer was stunned! Not knowing what else to do, he pointed across the room and asked, “Mrs… Jones, do you know the defense attorney?”

She again replied, “Why, yes, I do. I’ve known Mr. Bradley since he was a youngster. He’s lazy, bigoted, and has a drinking problem. He can’t build a normal relationship with anyone and his law practice is one of the worst in the state. Not to mention he cheated on his wife with three different women.

One of them was your wife. Yes I know him.”

The defense attorney almost died.

The judge asked both lawyers to approach the bench and in a quiet voice said: “If either of you rascals asks her if she knows me, I’ll send you to the electric chair.”

اين است رژيم پليد ولايت

اوت 14, 2009
و اكنون اين كروبى است كه پس از 10روز نامهيى را كه به رفسنجانى نوشته است، ناگزير منتشر مى‌كند. از شقاوتها و شناعتهايى مى‌گويد كه هنوز از آن برخود مىلرزد. به نقل از افرادى كه «داراى پستهاى حساس در اين كشور بوده‌اند» و به گواهى «نيروهاى نام و نشاندار» در همين رژيم مى‌گويد.
-مى‌گويد كه به پسران و دختران اين كشور حتى فرزندان مقامات و همدستان همين رژيم آن‌چنان وحشيانه در زندانهاى ولايتفقيه تجاوز شده است كه قربانيان «دچار افسردگى و مشكلات جدى روحى و جسمى گرديده‌اند و در كنج خانه‌هاى خود خزيده‌اند».
- «از دستگيريهاى بى‌حساب و كتاب، از ضرب و شتم و وارد كردن جراحات، از حمله به خانه‌هاى مردم، برخوردهاى خشن و وحشت‌انگيز حتى با خانمها در سطح خيابان‌هاى شهر» سخن مى‌گويد و «از برخوردهاى خشن و بى‌محابا، بر سر مردم باتون را خرد كردن، آن‌چنان كه بعد از گذشت قريب به 40روز هم‌چنان اوضاعشان غيرعادى است و عوارض آن روى بدنشان قابل مشاهده است».
-هم‌چنين از «هتاكى و ابراز دشنام و فحاشى ركيك به افراد و نثار نواميس بازداشت‌شدگان و مردمى كه براى نماز جمعه آمده بودند» سخن مى‌گويد.
به‌راستى كروبى هم ديگر به تنگ آمده و اكنون پس از 21سال به همان‌جا مىرسد كه منتظرى رسيد. آقاى كروبى به‌درستى و با همان توصيف منتظرى پس از قتلعام زندانيان در سال 1367 مى‌نويسد: «اتفاقى در زندانها رخ داده است كه چنان‌چه حتى اگر يك مورد نيز صدق داشته باشد، فاجعه‌يى است… كه روى بسيارى از حكومتهاى ديكتاتور از جمله رژيم ستمشاهى را سفيد خواهد كرد».
اى كاش كه آقايان منتظرى و كروبى و ديگرانى كه از اين پس به آنان مى‌پيوندند، از سى سال پيش نسبت به همين شقاوتها و شناعتها بيدار و هشيار شده بودند. افسوس…
اما باز هم دير نيست و بنى‌بشر براى جبران مافات تا لحظه وفات فرصت و امكان بازگشت دارد. توبوا إلى اللّه توبهً نّصوحًا. به خدا و خلق باز گرديد و تو به بازگشت ناپذير نصوح به جاى آوريد.
آخر در زندانها و شكنجهگاههاى خمينى و لاجوردى و در واحدهاى مسكونى قزلحصار از اول همين بساط بود.
فتواى خون كشيدن از زندانيان قبل از اعدام براى جبهههاى جنگ ضدميهنى را به ياد داريد؟ فتواى تجاوز به دختران قبل از اعدام براى اين‌كه به بهشت نروند را به ياد داريد؟
گمان مى‌كنيد پاسدار شكنجهگر احمدىنژاد يا پاسدار شكنجهگر حسين شريعتمدارى از كجا و طى چه پروسهيى به قعر جنايت و رذيلت و وقاحت درغلتيدند؟ بسيارى شاهدان، هنوز حيّ و حاضرند هر چند كه هزاران و هزاران تن ديگر از آنان تيرباران يا بهدار كشيده شدند.
نگاهى هم به صحنه‌هاى جنايت دست آموزان رژيم ولايت در اشرف بيندازيد. باور كنيد كه ميليونها نفر در سراسر جهان به خود لرزيدند، اشك ريختند و خونشان به جوش آمده است. در عين حال در برابر پايدارى شگفت فرزندان رشيد ايران براى آزادى، سر تعظيم فرود مىآورند و به حتميت پيروزى مردم ايران يقين مىكنند.
تقريبا 40روز پيش، كروبى در نهم تير نامه سرگشادهيى به ملت ايران نوشت. صرفنظر از مايههايى كه هنوز هم براى نظام نجاست ولايت مىگذارد، نوشته بود:
«لازم مى‌دانم ابتدا از مردم ايران عذرخواهى کنم؛ هم بهخاطر چندين ماه اصرار و ابرام براى حضور در انتخابات رياست جمهورى و هم بهخاطر همه آن عزيزانى که در اين مدت زحمات زيادى را براى آنها موجب شدم… . اذعان مىکنم که بسيارى از شما پيشتر و دقيقتر مىدانستيد که چه خواهد شد و متوجه شده بوديد، همان گاه که مى‌پرسيديد ”چه تضمينى براى آراى ما وجود دارد“ ، يا زمانى که مى‌گفتيد ”نتيجه انتخابات معلوم است و شما آب در هاون مىکوبيد“ ».
واضح است كه تا همين جا هم كه كروبى قدم برداشته، بهاى سنگينى دارد. تا همين جا هم شايسته و ارزشمند است و خدا از معاصى كبيره در خدمت به يزيديان و فرعون و طاغوتهاى عمامهدار زمان مانند خمينى و خامنهاى، مى‌كاهد. اين البته به رابطه او و هركس ديگر، با آفريدگارش برمىگردد. آن‌چه من مىخواهم با آرزوى در امان ماندن كروبى از گزند خامنهاى و دژخيمان و جلادانش بگويم، تنها يك نكته است. نه فقط به او، بلكه خطاب به همه آنهايى كه در درون يا حاشيه همين رژيم به‌ستوه آمده و از كثرت و غلظت فاجعهها و ستم اكنون به خود مى‌لرزند.
چه خوب كه بخشى از حقيقت تكاندهنده را بيان مى‌كنيد و به همين ميزان نزد خلق و خالق مأجوريد. اما باور كنيد كه خانه از پاى بست ويران است و خشت ولايت از روز اول كج و برخلاف رأى و حاكميت ملّت و با خنجر و خيانت نسبت به انقلاب ضدسلطنتى كار گذاشته شده است.
جرثومه و امالفساد، همين رژيم ولايت و حاكميت آخوندىست. در اوين يا كهريزك يا هزاران زندان و شكنجهگاه و خانه‌هاى امن اطلاعات و سپاه هيچ فرقى نمى‌كند. از كوزه همان برون تراود كه در اوست. دادگاهها و تبليغات و اتهامات و برچسبهاى اين رژيم، از ابتدا، همين بود. كدام كلمه بود كه خمينى آن را ذبح نكرده باشد؟ مگر نمىگفت كه مجاهدين خرمنهاى روستاييان را آتش مىزنند؟ مگر به تناوب نمىگفت جاسوس شوروى و عامل آمريكا و اسرائيل و بعث عراق هستند؟
بله، اين رژيم، همان است كه بود. تنها راه، آزادى و حاكميت مردم است. اين تمامى حقيقت است.
به‌خدا سوگند كه در بيان اين حقيقت بهاندازه دانه ارزنى هم منفعت شخصى يا گروهى را در نظر ندارم. با اشرفيان خونفشان و با اشرفنشانان در ايران و سراسر جهان براى چادر زدن در خاوران هم اعلام آمادگى و ثبت‌نام كرده‌ايم. اگر خواستار آسودگى و خلاصى خود و رها شدن مردم ايران از اين همه ظلم و ستم هستيد، اين تمامى حقيقت است. تنها راه، آزادى و حاكميت مردم ايران است.
درست به‌همين دليل، به‌خاطر عصمت جسم وجان و روح و روان مردم ايران، و همان پسران و همان دختران، و به‌خاطر سعادت و حق حاكميت يك خلق در محنت و زنجير، با تمام وجود فرياد بزنيد:
مرگ بر ديكتاتور
مرگ بر خامنه اي
حكومت آخوندى، سرنگون! سرنگون! سرنگون!
مسعود رجوى
18مرداد 1388

يار خيابانی من

اوت 11, 2009

یار خیابانی من 

                            با من وهم رأی منی

در زیر باتوم و چماق

                             یاور و همراه منی

مشت ما رأی من و تو

                             تو انتخابات سیاه

اونا خاشاک و خسند

                            بسیج و ناجا و سپاه

زنجیر و چاقو می کنه

                            صورت و زخمی و کبود

چشم داره عادت میکنه

                            به گاز اشک آور و دود

رأی من و تو نتونست

                            زنجیر ها رو پاره کنه

مشت گره کرده ما

                            میهن آزاد می کنه

برای مبارزان اشرف که در 6 مرداد 1388 به شهادت رسيدند

اوت 11, 2009

باید برای درختان تناور گریست
باید برای بلبلان باغ
برای سرو و چمن
برای دستان خالی
برای مردمان میهن
نعره زد
. . . .
 خانه  خراب مي شوند
 چون آرزومند آبادی خانه اند
خانه اهریمنان خراب باد

بعد از تماس با مريخ

ژوئیه 27, 2009

ahmadi3

بعد از اتمام اولين تماس ماهواره ای احمدی نژاد با مريخيها، قرار شد از احمدی نژاد و زنش يک عکس ژورناليستی گرفته شود، به سفارش مشاور ايشان، آقای کلهر، قرار شد زن احمدی نژاد هم در کنار او بايستد. گفتگوئی از او و همسرش را در ذيل می گذرانيم.

 احمدی نژاد به زنش: از تلويزيون تماشا کردی،  اين اولين بار بود که يک نفر از زمين با مريخيها حرف می زد!

زنش : آره! آقا محمود. خيلی خوب بود، راستی آون زنه کی بود؟

ا: مگه نشنيدی، می گفت آنجا همه تک جنسی اند؟

ز: يعنی  همه مرد هستند؟

ا: نه بابا، يعنی اصلا مرد وجود نداره.

ز: پس، يعنی يک سياره پر از زن؟ شما چرا تماس گرفتی؟ خوبيت نداشت.

ا: نه بابا، يعنی زنی هم وجود نداره، راستش خودم هم گيج شدم.

 

در اين حين يک خبرنگار خارجی که فارسی خوب بلده وارد میشه،

خبرنگار: آقای رئيس جمهور، آماده ايد!

احمدی نژاد : بله.

خبرنگار: می خواهيد کنار اون چوب لباسی بايستيد؟ بهتر نيست کمی فاصله داشته باشيد؟،

احمدی نژاد: (با تعجب می پرسه) کدام چوب لباسی؟ اينجا چوب لباسی وجود نداره.

خبرنگار: آنکه زير يه حوله سياه هست.

 در اين موقع زن احمدی نژاد با عصبانيت می گيه،

زن احمدی نژاد:  آقا محمود! منظورش منم، يه جوابی بهش بديد ديگه،

خبرنگار: ببخشيد، خانم تازه از حمام اومدن سردشونه، می تونيم يک ساعت ديگه خدمت برسيم.

زن: نه آقا، اين حوله نيست! چادره، اگر زن خاتمی ام بودم همين رو می گفتی؟!

خبرنگار: من تا حالا زن ايشان را نديده ام، مگر ايشان حوله سرشان می کنند؟

زن : اولا اين حوله نيست چادره! به اين ميگن سيمای عفاف آقا، حجاب يعنی اين. خدا اون روز رو نياره که کسی توی نظام مقدس جمهوری اسلامی بی حجاب باشه؟! حالا آقای خاتمی با تعامل برخورد می کنند شما سوء استفاده نکنيد آقا!

خبرنگار: منظوری نداشتم، ولی راستش با اين حوله، نه نه چادر، چيزی از صورتان معلوم نيست. ممکن کسی فکر کنه آقای رئيس جمهور با کس ديگری عکس گرفتن.

 

زن : اشکالی نداره، بهتر!

در اين موقع احمدی نژاد عصبانی ميشه و خبرنگار رو بيرون می کنه و ..

احمدی نژاد: منظورت چي بود از اينکه گفتی بهتر؟ همينکه اجازه دادم با مرد غربيه حرف بزنی، بلبل زبون شدی! اگر جلوتو رو نگرفته بودم چندتا جوک احمدی نژادی هم می گفتی!

زن: خوب ، نه آقا محمود، فکر کردم بهتره، شما نمی دونيد اين جوکهای احمدی نژادی چقدر محفل

پرکنه اقا!

احمدی نژاد: بفرما! چند دفعه گفتم زن نبايد سياسی حرف بزنه؟ سياست برای زن مثل بی حجابی مي مونه، ببين توی کشورهای استکباری چطور بی حجاب هستند، بخاطر اينکه تو سياست دخالت می کنن.

زن: راستی آقا محمود، امروز قبل از اينکه بيام دخترت داشت درباره مردسالاری حرف می زد، می گفت دوستاش خيلی درباره اينجور چيزها حرف می زنند.

احمدی نژاد : ديگه لازم نيست آون دختر رو بفرستی توی اون مدرسه، اين دخترهایی که از مردسالاری حرف می زنن، دنبال مردسوارین.

زن: بابا مگه بده، دخترمون از داماد آينده سواری بگيره! بابا دختر رئيس جمهور بايد بلد باشه.

احمدی نزاد: خوب، برای دخترمون بد نيست ولی پسره چی؟ يه وقت نکنه بخواد با يکی از اين دوستهای خواهرش ازدواج کنه؟!

زن: آقا محمود، دخترت می گه، خيلی از دخترها هستند، سن و سالشون بالای چهل ساله ولی ازدواج نمی کنن، ميگن ما نمی خواهيم با هر کچلی ازدواج کنيم، شايد پسره مثل احمدی نژاد ديونه باشه! انوقت چکار کنيم؟

احمدی نژاد:  در مورد من هر بد و بيراهی که میگن، تو بايد تکرار کنی؟ زن، اين دخترها سياسی شدن، برای اينها پشمی به کلاه مرد باقی نمونده، اينها بهانه است تا از بين پسرهائی که با هاشون لاس می زنن يکی پيدا شه ازدواج کنه.

زن: خيلی ساده ای اقا محمود، بعضی دخترها رفتن توی اينترنت جمعيت نسوان راه انداختن، گروه سياسی، ميگن هرچی تا حالا مرد انجام داده بدبختی بوده، بايد زنها کشور رو بگردونن.

احمدی نژاد: خوب، حالا همه می خوان سرنگون کنن، زنها از نظام می ترسيدن که حالا جزء سرنگون کننده ها شدند. اين خبرنگار کجاست بگو بياد عکس بگيره، با هين چوب لباسی!

استقبال از رئيس جمهور نظام

ژوئیه 27, 2009

ahmadi2

 همگی مواظب احمدی نژاد هستند و آماده هر گونه فداکاری، احمدی نزاد هم دستش رو بالا برده، یعنی عده ای منتظراستقبال از او در فاصله ای از ماشين، اگر دقت کنيد همگی بجر احمدی نژاد کت و شلوار پوشيدن، و همگی بجز احمدی نژاد اخم کردند و بسيار ناراحت، اگر به صحنه پشت، درست کنار موتوری که پارک شده دقت کنيد، يک خانم با لباس محلی منطقه گرگان رو می بينيد که از مغازه پشتی خريد کرده و  در حال تماشای درختهای پشت کيوسک تلفن، کاملا بی تفاوت از کاری که احمدی نژاد و دوستانش دارن انجام می دن، ايستاده و فکر کنم منتظر همسرش که با هم برن گردش آخه قراره اينبار او موتور رو برونه و همسرش کيسه خريد رو نگه داره. ترکيب طوريست که فکر کردم دارن يه فيلم از احمدی نژاد ميسازند، بخصوص که دو سه تاشون خیلی ارتيستی اند، مثلا اون دوتا که بالاسر احمدی نژاد ايستادن،اون سمت راستی تنها کسی که عينک دودی زده و شباهت زيادی به خاتمی داره ، شايد احمدی نژاد موسسه باران رو بسته و او محبور شده برای کسب مجوز مجدد، در فيلم احمدی نژاد نقش باز کنه ولی از حق نگذريم، از همه خوش تيپ تره.  و سمت چپی خيلی جدی به سمت راست نگاه می کنه انگاربه کسی که آنجا ايستاده قبلا يه سيلی محکم زده و حالا با غضب به او نگاه می کنه. اون مردی که رو آينه چپ ايستاده داره به همان کسی نگاه میکنه که سيلی خورده، یعنی ما رفيق هستيم و ديگه اين طرفها پيدات نشه. دوتائی که در عقب ماشين و پشت به بقيه نشستند، معلوم نيست به کجا نگاه میکنند، ولی بقيه تلاش میکنند به احمدی نژاد نگاه کنند. خيلی جالبه، سفر اخر احمدی نژاد به شهر گرگان در یکی از فلکه های شهر، مراسم استقبالش قرار بوده ساعت 9 بر گزار شود ولی بعلت بی اعتنایی مردم تا ساعت 12 بتاخیر افتاده و از ساعت 10:30 بچه های مدارس را بزور به سمت محل سخنرانی روانه کردن و به اعتراف ناظران فقط نصف محل آنهم با 3 ساعت تاخیر عمدی مراسم پر شده بوده اما هیچ رسانه ای حتی سیما هیچ عکس و تصویری از استقبال خیابانی مردم گرگان منتشر نکرده.

پيروزی احمدی نژاد در سال 88

ژوئیه 27, 2009

 ahmadi

احمدی نژاد برای بار دوم توانست در رقابت سنگين و بی مثال تقلب، در انتخابات سال 88 ،که اينبار بسياری از مهره های سنگين و شناخته شده نظام در آن شرکت داشتند به پيروزی برسد، البته عکس مراسم تحليف به دستمان نرسيده است و خبر دادن که از اين مراسم کسی عکس تهيه نکرده است و حاجی آقا(خامنه ای) گفته که از عکس قبلی استفاده شود، شايد ترکيب بندی عکس جديد کمی مشکل بوده، چون طبق ترکيب قبلی بايد رئيس جمهور قبلی در طرف چپ قرار می گرفت ولی احمدی نژاد که چپی نيست، او راستيه و اصولا خلاف، در ضمن اگر فرض کنيم که بخواد کمی هم در چپ قرار بگيره آنوقت مجبوره دراز کش سوگندنامه رو تحويل بگيره، البته از نظر خودش اشکالی نداره چون کاغذ پاره که تحويل گرفتن نداره، ولی به او گفتند که خنده داره و برای نظام خوب نيست، پس بايد از يک بدل در مراسم استفاده بشه، که آنوقت هاشمی بايد کدوم طرف بنشينه؟ می پرسی کدام هاشمی؟ فرق نمی کنه هر هاشمی! چون هاشمی عمامه سياه ثابت کرده که از اولاد پيغمبره و به همين بخاطر امور قساوت رو به او سپردن و احمدی نژاد هم با تکيه به او شعار مهروزی رو انتخاب کرده،  و از اينها گذشته کلا سمت چپ برای او مکروهه. هاشمی عمامه سفيد هم هر چند کسی تا حالا نتونسته ثابت کنه که از اولاد پيغمبر نيست ولی بعد از فوت مرحوم ابوی(خمينی) ، که حاجی سمت جانشينی خدا رو بدست آورد و هاشمی هم که ميدونست بايد برای هفتاد ميليون آدم يک بخش خالی بندی تدارک ديد، يک سمت بنام مصلحت نظام اختراع کرد و شد چپ نشين، و بطوريکه مبادا جائی برای نامحرم ها باقی بمونه، سعی می کنه سمت چپ رو پرنگه داره، آخه نامحرم های  نظام  اولا ممکنه از جمعيت نسوان باشند چون معتقده که جامعه مردسالار اگر آخوندسالار بشه بهتره تا اينکه مردونگی ضعيف بشه، ثانيا قدرت طلب هستند و هاشمی کلا دوست نداره فضای جامعه ی مذهبی و اسلامی و مردونه ی  ضد نسوانی  نظام به قدرت طلبی سياسی، و محلی برای رقابت نسوان سياسی و غيره تبديل بشه.از طرفی تهيه يک بدل از احمدی نژاد کار مشکلی بوده چون آخرين کسی که فهميدند با اين جانور شباهت داره ، آنقدر او رو به نام “محمود ديونه” صدا زدن که عاقبت خودکشی کرد، از طرف ديگه، خودتون تصور کنيد که دو طرف حاجی آقا يک ديوانه منتظر دريافت سوگندنامه است، خوب بار اول کسی او رو نمی شناخت و کسی هنوز با خلق و خوی ناب سپاه با اين کيفيت آشنائی نداشت، ولی الان بدجوری تو ذوق ميزنه و مردم فکر می کنند حاجی آقا و هاشمين رسما يک ديوانه خانه تاسيس کردند. ولی سئوال اينجاست که چرا از عکس قبلی بايد استفاده بشه؟ برای احمدی نژاد که کاری نداره، مثل همان پرتاب موشک و ماهواره عمل کنه. يعنی همين عکس قبلی رو با فتوشاپ تغيير بده، کافيه به جای تصوير خاتمی،   تصوير خودش رو قرار بده، بعد عکس جديد رو به سايتهای خودش و سپاه و تمام اروگانهای مربوطه ارسال کنه. وقتی علت رو جويا شديم فهميديم که به يک نکته در عکس دقت نکرديم، عجب! حاجی آقا نه تنها پشتش به خاتمی است بلکه خاتمی با چرخش نود درجه ای به سمت حاجی، چشماش دنبال دست حاجی است و  ول نمی کنه.

 

دیکتاتور مطلوب

ژوئیه 27, 2009

جمعيت آنقدر زياد بود که به نظر می آمد مردم از همه جای ايران به شهر تهران آمده بودند، در بالای برج بزرگی که در وسط ميدان قرار داشت تابلوی روان بزرگی نصب شده بود که کلمات با رنگهای مختلف عبور می کردند و عباراتی از قبيل، “اين پيروزی بزرگ را به شما تبريک می گوئيم”، “ناميدی و غم به پايان رسيد” ، “جمهوری اسلامی تمام شد”، “انسانها نامرد نيستند” را نمايش می داد بعد با کلمات درشت عبارت ” ميدان شياد” ظاهر می شد و بعد از چند بار خاموش و روشن شدن محو می گشت. بر روی يال راست برج نوشته شده بود” زن مجرد شيطان است” و بر روی يال چپ نوشته شده بود”خوشکلی راه انبياست”. چندين مانيتور بزرگ در اطراف ميدان نصب شده بود که هر چند لحظه تصاويری از جنب و جوش جمعيت را نمايش می داد.نزديک غروب افتاب بود و نور افکنها بروی يالهای برج نور متمرکزی را حرکت می دادند تا نوشته های آن به خوبی ديده شود. صدای موسيقی در تمام محوطه ميدان پخش می شد و در اطراف برج که نور بيشتری متمرکز بود دخترها و پسرها با لباسهای مختلف در حال رقصيدن بودند. به يکباره صدای موسيقی قطع شد و تمام ميدان و خيابانهای اطراف آن در سکوت دهشت باری فرو رفت، چراغها خاموش شد و به زحمت می توانستی مردم اطراف را ببينی، بعد يک نور متمرکز در وسط ميدان درست در وسط و زير چهار يال برج آن ديده شد، و همزمان موسيقی بابا کرم شروع به نواختن کرد، حالت نوستاژيک عجيبی داشت، بطور ناباورانه ای يک ملا با چند دختر که يکی محجبه ، يکی با روسری، يکی با دامن کوتاه و ديگری با لباس زير، در حال رقصيدن بودند ظاهر شدند. دختری که لباس زير پوشيده بود روی دو دست خود راه می رفت و دو مرد که از درون تاريکی ظاهر شدند با پيسوله، برف شادی را بر روی پاهای او ميريختند. آخوندی که در وسط می رقصيد پشت به من بود ولی چنان مهارت داشت که انگار اين موسيقی براساس قرکمر او تنظيم شده است، در فاصله کوتاهی از من دو آخوند ديگر ايستاده بودند و رقص ملا را نقد می کردند:

 

اولی : حرکت باسن او از حد مکروه هم گذشته و ديگه حرامه.

دومی : نه! حرکت باسن در زير عباست و شکل متبرج کامل ندارد، پس حرام نيست.

 

در اين موقع دختر محجبه با يک قر محکم باسن اش را به باسن ملا می زنه،

 

اولی : حاجی آقا اينبار ديگه فعل حرام مرتکب شدند.

دومی : سهوا بوده و حاجی خودش قصد انجام آنرا نداشته است.

 

تعادل ملای رقصان از دستش خارج می شود و سرش به سينه دختر دامن کوتاه فرو می رود.

 

اولی : سرش سينه آن ضعيفه نامحرم را لمس کرد، اين ديگر فعل حرامی است که در ملاء عام صورت گرفته، بايد حکمش را در دادگاه روحانيت جاری کرد.

دومی : آقا شما کجای کار هستيد به من اطلاع دادند که هر چهار دختر صيغه موقت حاجی هستند، ولی بهتره صحبتی از آن نشه، چون اثر تبليغی اش را ازدست می دهد.

 

رقص بابا کرم تمام می شود و جمعيت با دست و هورای هيجان انگيزی از آن قدردانی می کند. در اين موقع موسيقی جديدی شروع می شود و بهمراه آن يک مرد با کت و شلوار و کراوات و با سيبيل نازکی که چهره شاد و بانمکی به او داده است به صحنه می آيد،

 

مرد سيبيل نازک: آقايان و خانمها، خوش آمديد اين جشن پيروزی را به شما تبريک می گويم، هر روزتان پيروز و پيروزي تان نوروز باد!

 

جمعيت به نشاط می آيد و جمله او را تکرار می کنند.

 

مرد سيبيل نازک: تا چند دقيقه ديگر ديکتاتور مطلوب ما، که با تکيه بر متانت و خوشگذرانی های بی وقفه شما در مقابل نيروی اهريمنی آخوندی به پيروزی رسيد، تشريف فرمائی خواهندکرد تا از نزديک با ملت باهوش و اهل حال صحبت کنند…

 

بعد از چند دقيقه يک اتومبيل که در حفاظت چندين ماشين ديگر بدرقه می شود در نزديکی برج پارک می کند و مردی با کت وشلوار سفيد و صورتی آرايش کرده از آن خارج شده به سمت پلهای آسانسور برج می رود و در اين حين تصوير او چند ثانيه بر صفحه مانيتور قرار ميگيرد، بعد از يکی يا دو دقيقه از بالای برج برای جمعيت دست تکان می دهد. و جمعيت با نشاطی وصف انگيز هورا می کشد.

 

ديکتاتور محبوب : با سلام به مردم باحال!

جمعيت دوباره هورا می کشد، و در پايين برج چندين زن و مرد لخت و عور شروع به رقصيدن می کنند. تصاوير بالا تنه آنها بر روی مانيتور ظاهر می شود.

 

ديکتاتور محبوب : اوووووووووووه!

 

مانيتورها تصوير دختری از ميان جمعيت که دستهايش را از روی شوق تکان میدهد و چشمانش اشک آلود است را نشان میدهند. چندين کانتينر بزرگ در اطراف ميدان شروع به توزيع انواع مشروبات الکلی و غير الکلی می کنند و چند تا از نورافکنهای ميدان بر روی آن کانتينرها متمرکز می شوند. تصاويری از پخش و توزيع مشروبها ظاهر می شود. و دوباره تصوير ديکتاتور مطلوب.

 

ديکتاتور مطلوب : دوران آخوندها پايان یافت و بايد بر مشکلات اساسی متمرکز شد،

 

در اين موقع ديکتاتور مطلوب متوجه موج بزرگی از جمعيت زنها می شود که در بخشی از اطراف ميدان در حال حرکت و جنبش هستند، به اعتقاد او آرزوی يک زن، داشتن يک شوهر مقتدر است و می گويد اگر غير از اين بود، خانم ها اينقدر در مورد زيبايی خود وسواسی نبودند. در اينجا فرصت را غنيمت ميداند و تلاش می کند يک موضوع مهم را مطرح کند.

 

ديکتاتور مطلوب : مسئله تقويت جايگاه شوهر که به خاطر لجبازی زنها با رژيم آخوندها، از دست رفته است بايد احياء شود و به اين منظور ستاد احياء جايگاه شوهر در شهرهای کوچک و بزرگ داير می کنيم.

 

از ميان جمعيت يک دختر را کشان کشان به سمت جايگاه می آورند و تصوير او در مانيتورها قرار ميگيرد.

 

ديکتاتور محبوب : دخترم چه شده؟ آزادش بگذاريد تا حرف بزند.

 

دختر : مسئله آزادی سياسی چه می شود؟ آيا در حکومت جديد به ما زنها آزادی سياسی ميدهند؟

 

ديکتاتور مطلوب : ( با عصبانيت و تمسخر رو به جمعيت) بفرمايد! هنوز حکومت شکل نگرفته صحبت از براندازی می کنند! ( بعد رو به دختر می کند) چی شده دخترم؟ هر چه صبر کردی کسی نيامد، شوهرت بشود؟

 

دختر : مگر همه بايد شوهر داشته باشند؟! خوب بعضی ها هم دوست دارن زندگی شان رو برای آرمانی که شناختند صرف کنند، مگر برابری زن با مرد آرمان کوچکی است؟!

 

ديکتاتور محبوب : ( رو به تصويربردارها) خواهش می کنم تصوير اين خانم رو يکبار ديگر روی مانيتور بياندازيد! تا مردم ببينند که وقتی دختر به اندازه مکفی خوشکلی نداشته باشه، ميشه بلای جامعه. دنبال زندگی مجردی و فعاليت سياسی! مي خواهد بيايد مستقيم جای من را بگيرد تا ثابت کند که مرد هيچی نيست!

 

دختر: من کاری به مردها ندارم! من دنبال علاقه های خودم هستم! زنها بايد در قدرت سياسی سهم داشته باشند.

 

ديکتاتور محبوب: به به! ببينيد چه سياسی حرف می زنه! جلوی من ژست حقوق بشر ميگيره، صحبت از علاقه می کنه! از کی تا حالا گرفتن جای من شده جزء علاقه های  زنهای مجرد؟!

 

دختر: چه ربطی به مجرد يا متاهل بودن داره؟! ميخواهی با دجالگری به مردم بگی من شيطان هستم.

 

ديکتاتور محبوب : دختر چرا از آزاديها استفاده نمی کنی؟! چرا مثل مارکسيستها لباس پوشيدی؟!…

 

جمعيت حاضر زد زير خنده، و دختر هم خنده اش گرفت. ديکتاتور محبوب که متوجه شد آگاهی مردم بيش از حد انتظارش بالاست خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد.

 

ديکتاتور محبوب:…ا..دی.. ديدی اون دختره چطور روی دستهايش راه می رفت! يا دخترهايی که با حاجی ميرقصيدن! خوب توهم دست از جاه طلبی بردار ديگه!

 

دختر: نمی خواهم به خاطر حسودی نسبت به همنوع خودم زندگی  کنم! در ضمن جاه طلبی جرم نيست، با اين حال من بعنوان يک انسان حق دارم مسئوليتهای تاريخی را به مسئوليتهای روزمره ترجيح بدهم. از طرفی دو هزار و پانصد سال پادشاهی جاه طلبی سياسی نبود حالا که ما می خواهيم آزادی سياسی داشته باشيم، جاه طلبی شد.

 

ديکتاتور محبوب: دختر جان! تو را گول زده اند! مغزت را شستشو داده اند! برای اينکه برايت روشن شود، يک سئوال را جواب بده، اگر خوش قيافه بودی قبل از اينگه دست چپ و راست خودت را بشناسی، شوهرت می دادند و کارت به اينجا نمی کشيد، درست می گويم يا نه؟

 

دختر: خوبه که خوب می دونی اين نوع زندگی نا آگاهانه و اجباريست. مثل محکوميت مادام العمر است. در ضمن بعضی از آنها هم که شکار آقايون نمی شن سر از صيغه خانه های شما در می آرن.

 

ديکتاتور محبوب : (فرياد ميزند) گارد تشکيلات! روی سينه و کمر اين دختر بنويسيد “زن مجرد” و او رو دور شهر بگردانيد. بايد مردم بدانند که اگر دخترهايشان را شوهر ندهند چه بلائی در انتظارشان است.

 

در اين موقع عده زيادی از زنها و دخترها و مردهای جوان دور آن دختر حلقه می زنند و مانع دسترسی گارد به او می شوند، دختر از فرصت استفاده می کند و از لابه لای جمعيت فرار می کند.

 

ديکتاتور محبوب : يعنی چه! اينکارها ديگر چيست؟ می خواهيد حکومت ما را هنوز شروع نشده براندازی کنيد! (بعد رو کرد به تدارکات) آهای ملای رقصان، دخترهای دور و برت را جمع کن بريم، همه اش برای ما هزينه بود، اين ديگر چه کشوری است،  تا هزار سال ديگر هم نمی شود بر اين مردم حکومت کرد.

2009-05-05

سهراب اعرابی

ژوئیه 19, 2009

200971618476281-070554751

سهراب ما نمرده،

                  اين دولت است که مرده.

شعاری که روز 26 تير در تجمع اعتراضی مردم در فضای اطراف دانشگاه و در هنگام برپائی نماز جمعه که تقريبا تمام دستگاه حاکم در آن حضور داشتند، فرياد زده شد. فريادی که سهراب را سنبل مبارزه خود برای رسيدن به آزادی مشروع می داند و مصمم و با دوام به پيش می رود.

سئوال امتحانی آمادگی کنکور ادبيات.

ژوئیه 4, 2009

با توجه به سخنرانی مقام عظمای ولايت در روز جمعه 29 خرداد ماه 88 که در پايان نماز جمعه فرمودند ” ای سيد مولای من، من جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم و اندک آبرويی درام که اين را هم خود شما داديد که اين ها را فدای انقلاب و نثار شما می کنم، سيد ما و مولای ما، برای ما دعا کن که صاحب اين انقلاب شمايی.” به سئوالات زير پاسخ دهيد.

 1)    کدام عبارت بعد از عبارت “جان ناقابلی دارم” حذف به قرينه معنوی شده است؟

الف) جان ديگران قابل دارد، آنها را بگيريد  ب) ولی با همين جان، جان ديگران را می گيرم

ج) جرا می خواهيد آنرا بگيريد.         د) ولی آنرا به عزراعيل هم نمی دهم.

 

2)    منظور از جسم ناقصی دارم، چيست؟

الف) دست چلاقی دارم   ب) مغز معيوبی دارم  ج) زبان درازی دارم  د) توانائی جنسی ندارم.

 

3)    منظور از ” اندکی ابرو دارم”، چيست؟

الف) آبرو نداشتم حالا دارم   ب) ابرو داشتم ولی حالا اندکی دارم ج) وجدان کمی دارم   د)فکر کنم اندکی وجدان دارم.

 

4)    منظور از مولا در کلام رهبر معظم چيست؟

الف) يزيد  ب) معاويه  ج) شمر  د) خمينی


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.